مردم
آروم توی خیابون قدم می زد و مردمو نگاه میکرد!
گاهگاهی پک عمیقی به سیگارش می زد و باز مردمو نگاه می کرد!
پیرمرد تکیده ای دستشو به طرفش دراز کرد
«آقا یه کمکی بده»
به پیرمرد نگاه کرد!
چشاشو دیدم که پر از اشک شده بود
دستشو توی جیبش کرد و یه مقدار پولی رو که داشت توی دست لرزون پیرمرد گذاشت!
حالا دیگه اشک تا روی گونه هاش دویده بود
پک عمیق تری به سیگارش زد و باز...!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7:34  توسط سایه
|
