ششم بهمن ماه
سالها پیش٬
در نیمروز یک روز سرد!
وقتی که شادمانی مهمان دل مهربان مادرم شد!!
برای اولین بار گریستم!!!
نمی دانم چرا؟!
شاید چون زبانم را یارای گفتن راز درون نبود!!!
چون اینک که هرگاه زبانم از گفتن باز می ماند٬اشک به یاریم می شتابد!!!
پی نوشت:
...و هنوز هم تنهایم در ازدحام جماعتی که دست افشان و پاکوبان کنارم نغمه میخوانند!
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط سایه
|
