این روزها حرفی برای گفتن ندارم!
اما٬
حرفهای نگفته و حرفهای نگفتنی..!!
گاهی دلم برای خودم می سوزد!
این روزها باور کرده ام که وقتی کنار پنجره ایستاده ام٬آدمهایی
که آنسوی پنجره در تکاپو و حرکتند٬
هرگز مرا نمیبینند!!!
و من شب هنگام آنسوی پنجره خواهم ایستاد!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:58  توسط سایه
|
و اینک سینه ام خالی است!
از غم ٬
از غمناله ٬
از غصه ٬
فضای سینه ام خالی است ازدل!
دلم را می برم گم می کنم ٬گم!
نمی دانم کجا!!
شاید همانجایی که من حتی نمی دانم کجا هست!
همانجایی که هرگز هیچکس حتی نشانی از دل گم گشته ام
از من نمی پرسد!!
و حتی سنگ هم جای دلم٬
در سینه ی تنگم ٬
نمی خواهم که بگذارم !!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:50  توسط سایه
|