تبليغاتX
سایه

سایه

غصه های دل تنها را به کسی باید گفت،یادمان باشد به کسی هیچ نگوییم!

گل بارون زده

 

چشمای همیشه مهربونش غمزده بود و پر از اشک!

از همون لحظه که باهاش روبرو شدم بغضش ترکیده بود واشک

پشت پلکای لرزونش جمع شده بود!

بعد از سلام و احوالپرسی با یه لبخند که مثل همه لبخندهاش

نبود گفت:

خبر دارین فلانی.....

بقیه حرفاشو نشنیدم!

شایدم اون چیزی نگفت!

                                   نمیدونم!!!

فقط چهره ی قشنگشو دیدم که توی اشک جاری شده بود٬

و دستای کوچیک و مهربونش که اشکارو کنار میزد!

دلم میخواست همه اشکاشو جمع کنم و یه جایی برای خودم

نیگه دارم!

              آخه من تا حالا اینهمه پاکی و صفا رو یه جا ندیده بودم!

نشستم کنارش!

از غصه هاش برام گفت !

                                     از درد دلاش گفت!

از خاطره هاش گفت و از خاطره هاش و خاطره هاش!!

خاطره های که یادآوریشون لبخند رو روی لبهاش نقاشی میکرد

وبعد٬فکر اینکه دیگه تکرار نمیشن٬

اشک رو روی گونه هاش جاری میکرد!

دختر شاد و مهربونی که مثل گلای بهار با طراوت و زیبا بود٬

امروز شده بود گل بارون زده ی پاییزی!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:16  توسط سایه  | 

این روزا حوصله ندارم بنویسم،این نوشته هام از گذشته هاست !!!

 

رفت و هرگز دوباره باز نگشت!

اشک دل نیز چاره ساز نگشت!

وای ما کان  گشاده  رو  هرگاه

هر دری را که بست باز نگشت!

                   ****

آفتاب عشق ما بیرنگ شد !

سینه هامان خانه نیرنگ شد!

مهربانی  از  دل ما کوچ  کرد!

هستی ما با عدم همسنگ شد!

                   ****

ما هستی خود تباه کردیم ،افسوس!

عمری همه اشتباه کردیم ،افسوس!

تا  صورت  زشت  خود  نبینیم  درآن

ما  آیینه  را  سیاه  کردیم ، افسوس!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:8  توسط سایه  | 

خدایا  در  غم  دل  یاریم  کن !

در این آشوب غم غمخواریم کن!

دل  ما را  ز دار  غصه بر دار

دلی  را  بر سر  دلداریم  کن !

                 ***

تو را در کوه و صحرا دیده دیده!

تو  را  در  آب  دریا  دیده  دیده !

تو را در جنگل و کو ه و همه جا

تو  را  در  آسمانها  دیده  دیده !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:23  توسط سایه  |