گل بارون زده
چشمای همیشه مهربونش غمزده بود و پر از اشک!
از همون لحظه که باهاش روبرو شدم بغضش ترکیده بود واشک
پشت پلکای لرزونش جمع شده بود!
بعد از سلام و احوالپرسی با یه لبخند که مثل همه لبخندهاش
نبود گفت:
خبر دارین فلانی.....
بقیه حرفاشو نشنیدم!
شایدم اون چیزی نگفت!
نمیدونم!!!
فقط چهره ی قشنگشو دیدم که توی اشک جاری شده بود٬
و دستای کوچیک و مهربونش که اشکارو کنار میزد!
دلم میخواست همه اشکاشو جمع کنم و یه جایی برای خودم
نیگه دارم!
آخه من تا حالا اینهمه پاکی و صفا رو یه جا ندیده بودم!
نشستم کنارش!
از غصه هاش برام گفت !
از درد دلاش گفت!
از خاطره هاش گفت و از خاطره هاش و خاطره هاش!!
خاطره های که یادآوریشون لبخند رو روی لبهاش نقاشی میکرد
وبعد٬فکر اینکه دیگه تکرار نمیشن٬
اشک رو روی گونه هاش جاری میکرد!
دختر شاد و مهربونی که مثل گلای بهار با طراوت و زیبا بود٬
امروز شده بود گل بارون زده ی پاییزی!!
