سنگ دل
ای کاش دلم سیاه بود همچون سنگ!
عاری ز غم و ز آه بود همچون سنگ!
سنگ دل من اگر دلی را بشکست
ای کاش که بیگناه بود همچون سنگ!
غصه های دل تنها را به کسی باید گفت،یادمان باشد به کسی هیچ نگوییم!
ای کاش دلم سیاه بود همچون سنگ!
عاری ز غم و ز آه بود همچون سنگ!
سنگ دل من اگر دلی را بشکست
ای کاش که بیگناه بود همچون سنگ!
من همیشه فکر میکردم ۱+۱مساوی است با ۱
و او
۲ را در ۲ ضرب میکرد!!!
و عشق در این میانه گم شد!!
لابلای ضرب ها و جمع ها!!!
من امشب قصه ای نو از غمی دیرینه خواهم گفت!
من امشب غصه ی تنهایی دل را به آوایی دگر فریاد خواهم کرد!
من امشب سخت تنهایم ٬و تنهایم و تنهایم ...
من امشب گوییا تنهای تنها همدم غمهای فردایم!
به آوای دل من گوش کن ای دوست ای همراز ٬
من امشب سخت تنهایم!
دلم آواره ی صحرای اندوه است !
غمم همسنگ با کوه است!
دلم تنگ است!
دلم تنگ است!
نه همرازی!
نه دمسازی !
نه حتی ناله نای نیی ٬
نه نغمه ی سازی!
من اینجا گوشه ای افتاده ام تنها!
امیدی نیست!
مرا در جمع جایی نیست!
مرا جز ناله نایی نیست!
دلم میخواست من هم نغمه ی عشق و جوانی سرکنم اما...
برای عاشقی افسرده اینجا همنوایی نیست !
دلم تنگ است!
دلم تنگ است!
کسی در گوشه ای از این زمین پیر و پهناور٬برای قصه ی تنهایی من
غصه خواهد خورد؟؟!
نمی دانم ٬نمی دانم !!!
من امشب قصه ی تنهایی دل را به آوایی دگر فریاد خواهم کرد!
من امشب قصه ای نو از غمی دیرینه خواهم گفت
آیا غمگساری هست؟!؟
امشب دلم را به خاک می سپارم!
دلم را به خاک می سپارم امشب!
بنابر آنچه مرسوم است٬هر مرده ای را به خاک می سپارند!
و من نیز دلم را به خاک می سپارمش !
دلم را که سالهاست مرده است و به امید مسیحا نفسی
سالیانی دراز است که در خانه ای تاریک نگاهش داشته ام٬
انگار که زنده است!
امشب در سیاهی به خاک می سپارمش!!
دلم را در زیرآوار هزار ها سلام بی جوابی که امشب به یکباره
بر سرم فرو ریخت٬مدفون می کنم!
تا هر رهگذاری که از آن سو میگذرد ٬
سلام بی پاسخ مرا بشنود
شاید!!!
و من ٬این من فرو ریخته در خود٬
هر شب بر مزار بی نشان این تنها٬
اشک خواهم ریخت٬
بی هیچ صدایی!
تنهای تنها!!!
گوشه ای تنها نشسته ام!
تنهای تنها!!
به زندگی می اندیشم٬
به سر نوشتم ٬
به سرگذشتم٬
به زندگی!!!
به آنچه زمانه بر سرم آورده٬
به آنچه کرده ام و به آنچه با من کرده اند!!
به روزگار درازی که گذشت و به اندک روزهایی که خواهندگذشت٬
به سرعت باد!!!
به تنهاییم می اندیشم ٬
تنهایی ٬تنهایی ٬تنهایی ...
ناگهان صدایی سکوت تنهاییم را در هم می شکند!
"خوب آقا ... چه خبر؟اوضاع احوال چطوره؟"
صورتم را میچرخانم به سمت صدا !
ناگهان به خاطر می آورم که چند دقیقه قبل -مثلا- مهمانی آمده ام!!
اینجا من مهمانم!
اینجا خیلی ها مهمان هستند!
اینجا چقدر شلوغ است!!!
این افکاری است که در کمتر از یک ثانیه در خاطرم میگذرد!
جواب میدهم:
خدا رو شکر ٬نفس می کشیم!
و سپس سعی میکنم در جمع باشم٬لبخندی تازه بر لبانم نقاشی میکنم و طوری وانمود میکنم که انگاراز مصاحبت با این جماعت لذت میبرم!!
اما چند دقیقه بعد٬لبخند ساختگی من روی لبانم خشک و کهنه میشودو من باز خود را جایی دیگر می یابم!
تنهای تنها !!!
در اندیشه روزگار درازی که گذشت!
و روزهایی که می گذرند!
چون برق و باد!!