دوستی پاک هدیه ای پاک به من داد!
اما نه از آن نوع که مرسوم همگان است!
هدیه ای که من گرفتم ٬متفاوت است٬
خیلی متفاوت!!
به من یک تکه ابر باران هدیه شده است!!!
با تکه ابر خود چه میتوانم کرد؟!
آسمان دل من خیلی وقتها ابری بوده است!
خیلی وقتها!!
ابرهای سیاه در آسمان دلم بیداد کرده اند٬
و دریغ از باران!!
اما تکه ابری که امروز به من هدیه شده است ابر باران زاست!
ابر باران زا !
میدانید؟!
من می توانم با تکه ابر خود در هر آسمانی شروع به باریدن کنم!
من میتوانم در دشت های خشک٬
در کوههای دور٬
یابر بامهای مه گرفته این شهر صوت و کور....
نه نه نه !!!
من میتوانم با تکه ابر خویش راهی دریا شوم!
آنجا دوباره ٬باز به دریا سلام خواهم کرد!
آنجادوباره راهی آن بیکرانه خواهم شد!
یا نه !!!
من با تکه ابر خود سفر خواهم کرد به دور!
هر جا که هر کسی با تکه ابر خود تنهاست!
من هر کسی را که تکه ابری دارد٬دعوت خواهم کرد به همراهی!
آنقدر که تکه ابرهای ما٬
ابری شود بزرگ٬
به بزرگی پهنه آسمان پهناور!!
و آنگاه خواهیم بارید٬
همگام باهم ٬همصدا با هم ٬
وبر تمام پلیدی های این جهان آلوده!!!
آری ٬آری ...
سفر میکنم به دور
با تکه ابر خویش!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:31  توسط سایه
|
آشفته ام!
هر روز آشفته ترم !
در دلم توفانی برپاست!
خیال تو...
خیال تو گاه دیوانه ام می کند و گاه آرام!!
* * * *
به دست های مهربان تو می اندیشم که آیا سایبان دل سوخته ام خواهدبود؟!
* * * *
به مژدگانی آنکه باد بوی تو را می آورد٬
تمام زندگانی خود را به باد خواهم داد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط سایه
|
تمام خاطره هایم از اوست٬
تمام خاطره هایم!!
و به خاطر او ٬
تنها بخاطر او
خاطره هایم را دوست دارم!!!
امشب دلم هوای یکی از دوستان قدیمو کرده که خیلی وقته ندیدمش ٬یادمه یه روز یه شعر زیبا توی دفترم نوشت!من هرگز اون دفترو دوباره نخوندم ولی اون شعرو شاید هزاران بار برای دلم خوندم!!
امشب بیاد اون دوست و بازم برای دل خودم اینجا مینویسمش!
اینارو گفتم تا هم یادی از اون عزیز کرده باشم ٬هم اینکه گفته باشم که شعری رو که میخونیداز کسیه که من اسمشو الهه عشق میذارم.
هر روز بیشتر از دیروز
و
در زیر حجم سنگین این تکرار٬
سبز شدن را به فراموشی سپرده ایم!!!
عادت کرده ایم ٬
آری عادت کرده ایم به تنهایی !
شاید فردا روز دیگری باشد بهتر از دیروز!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:30  توسط سایه
|
هرشب چراغ دیدگانم را در دست میگیرم و در انتهای کوچه تنهایی خویش٬چشم براه آفتاب مینشینم!
صدای باد می آید و شب هر لحظه تاریکتر میشود٬
ومن بیم آن دارم که آفتاب هرگز سایه بر من نیفکند!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:53  توسط سایه
|