؟!
صبحدم ژاله ی پاک بر رخ غنچه نشست!
نوری از چشمه ی الطاف خدا
همه جا جاری شد!
غنچه خندان شد و باغ٬ باز هم زیبا شد!
******
ژاله صبحدم انگار قطره اشکی است که از چشم خدا٬
وقت دیدار گل و سبزه و باغ٬
از سر شوق چکیده است!
غصه های دل تنها را به کسی باید گفت،یادمان باشد به کسی هیچ نگوییم!
صبحدم ژاله ی پاک بر رخ غنچه نشست!
نوری از چشمه ی الطاف خدا
همه جا جاری شد!
غنچه خندان شد و باغ٬ باز هم زیبا شد!
******
ژاله صبحدم انگار قطره اشکی است که از چشم خدا٬
وقت دیدار گل و سبزه و باغ٬
از سر شوق چکیده است!
این روزها از همیشه خسته ترم!
حتی از روزهایی که آفتاب رنگ پریده و سرد بود!
شب را با تمام سیاهی هایش دوست می دارم و شبی طولانی و خوابی عمیق و همیشگی
را آرزو میکنم!
باران که می بارد من و او در هم می آمیزیم!
من با ذره ذره ی وجودم
و
او با قطره قطره های محبت بی دریغش!
خیال دارم روی سیاهی دیوار اتاقم عکس پنجره ای را نقاشی کنم
که رو به "ازدحام کوچه"باز میشود!
دلم برای دخترکی که اسیر دیوار های سیاه اتاقش بود می سوزد!
...و باغ سبز آرزوی من
که سالها
شکفتن گلی سفید را
زگلبن امید خود
در انتظار بود
به رنگ نوبهار شد!
هنوز دلهای بی پناهمان زمستانی است
و آسمان چشمهایمان هنوز بارانی است!
چقدر انتظار کشیدیم!
چقدر انتظار کشیدیم تا شبهای سیاه و سرد جای خود را به روزهای روشن دادند و
چه غمبار و طولانی بود روزهای سردی که در یک چشم به هم زدن به شب منتهی می شد!
***
کنار پنجره ای که به سمت آبی آسمان گشوده می شود٬
در انتظار طلوع بهار ٬
عبور کاروان ثانیه ها را به تماشا نشسته ایم
و
هنوز دلهای بی پناهمان زمستانی است!
چگونه می توان به شب امید بست
که خود چراغ خویش را به راه باد می نهد!؟
زندگی قصه ی تکرار ناکامی هاست!
همیشه آخر قصه شروع داستانی تازه است!
و شهرزاد قصه گو
هنوز هم هزار و یک قصه ی نو برای گفتن دارد!
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
قلم و کاغذی بر میدارم و برای خودم نامه می نویسم
و غصه های دلم را برای خودم شرح میدهم!
اما نامه های من روزی بدست من می رسد آیا؟!