...و باغ سبز آرزوی من
که سالها
شکفتن گلی سفید را
زگلبن امید خود
در انتظار بود
به رنگ نوبهار شد!
غصه های دل تنها را به کسی باید گفت،یادمان باشد به کسی هیچ نگوییم!
...و باغ سبز آرزوی من
که سالها
شکفتن گلی سفید را
زگلبن امید خود
در انتظار بود
به رنگ نوبهار شد!
هنوز دلهای بی پناهمان زمستانی است
و آسمان چشمهایمان هنوز بارانی است!
چقدر انتظار کشیدیم!
چقدر انتظار کشیدیم تا شبهای سیاه و سرد جای خود را به روزهای روشن دادند و
چه غمبار و طولانی بود روزهای سردی که در یک چشم به هم زدن به شب منتهی می شد!
***
کنار پنجره ای که به سمت آبی آسمان گشوده می شود٬
در انتظار طلوع بهار ٬
عبور کاروان ثانیه ها را به تماشا نشسته ایم
و
هنوز دلهای بی پناهمان زمستانی است!
چگونه می توان به شب امید بست
که خود چراغ خویش را به راه باد می نهد!؟
زندگی قصه ی تکرار ناکامی هاست!
همیشه آخر قصه شروع داستانی تازه است!
و شهرزاد قصه گو
هنوز هم هزار و یک قصه ی نو برای گفتن دارد!
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
قلم و کاغذی بر میدارم و برای خودم نامه می نویسم
و غصه های دلم را برای خودم شرح میدهم!
اما نامه های من روزی بدست من می رسد آیا؟!
در عمق سیاهی یک شب سرد
چراغ در دست
و با امیدی سپید
طلوع تورا به انتظار نشسته بودم!
اشکهای شوق شاخه های گل مریم را -که به نام تو و برای تو شاخه شاخه از باغ آرزوی دلم
چیده بودم-تزیین میکردند.
از آن غروب غم انگیز
تا انتهای این شب طولانی
تنها چراغ روشن شبهایم امید آمدنت بود!
اما٬
وقتی که کوچه طلوع تو را جشن میگرفت انگار چشمان روشن تو انتظار را در چشمهای
خسته ی شب زنده دار من نادیدیده میگرفت و گلهای مریمی که بشوق تو در دستان عاشقم
پر میزدند٬در دستهای کودک همسایه پر پر شدندو من حیرت زده بتماشای بازی کودکانه ای
نشسته بودم که امید مرا بباد میسپردو دلم را بخاک!
ای کاش خواب دیده باشم مثل هر شب!
پ ن:محتوای این مطلب از عزیزی است که دلش مثل آب پاک و زلاله و این مطلب رو تقدیمشون میکنم.
از باغ لاله لاله ای امشب به باد رفت
داغی بجان سوخته ی ما نهاد رفت
بر شاخسار عمر بسان شکوفه ای
گل کرد و سبز بود و ثمر داد رفت
چون برگهای نازک گل در خزان عمر
در جویبار ثانیه ها اوفتاد رفت
جانش چو باغ سبز و دلش چون بهار سبز
یزدان در بهشت برویش گشاد رفت
سالها پیش٬
در نیمروز یک روز سرد!
وقتی که شادمانی مهمان دل مهربان مادرم شد!!
برای اولین بار گریستم!!!
نمی دانم چرا؟!
شاید چون زبانم را یارای گفتن راز درون نبود!!!
چون اینک که هرگاه زبانم از گفتن باز می ماند٬اشک به یاریم می شتابد!!!
پی نوشت:
...و هنوز هم تنهایم در ازدحام جماعتی که دست افشان و پاکوبان کنارم نغمه میخوانند!
کاش که قربان نگاهت شوم!
کاش غبار سر راهت شوم!
کاش شبی مست شراب از لب
ساغر چشمان سیاهت شوم!
و اینک کربلا تنهاست!!!
و داغ جانگداز مرگ آن تنها....!!
دل سنگ بیابان هم از این غم سوخت!
و اینک کربلا تنهاست!!!