آروم توی خیابون قدم می زد و مردمو نگاه میکرد!
گاهگاهی پک عمیقی به سیگارش می زد و باز مردمو نگاه می کرد!
پیرمرد تکیده ای دستشو به طرفش دراز کرد
«آقا یه کمکی بده»
به پیرمرد نگاه کرد!
چشاشو دیدم که پر از اشک شده بود
دستشو توی جیبش کرد و یه مقدار پولی رو که داشت توی دست لرزون پیرمرد گذاشت!
حالا دیگه اشک تا روی گونه هاش دویده بود
پک عمیق تری به سیگارش زد و باز...!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7:34  توسط سایه
|
صبحدم ژاله ی پاک بر رخ غنچه نشست!
نوری از چشمه ی الطاف خدا
همه جا جاری شد!
غنچه خندان شد و باغ٬ باز هم زیبا شد!
******
ژاله صبحدم انگار قطره اشکی است که از چشم خدا٬
وقت دیدار گل و سبزه و باغ٬
از سر شوق چکیده است!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:53  توسط سایه
|
این روزها از همیشه خسته ترم!
حتی از روزهایی که آفتاب رنگ پریده و سرد بود!
شب را با تمام سیاهی هایش دوست می دارم و شبی طولانی و خوابی عمیق و همیشگی
را آرزو میکنم!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:13  توسط سایه
|
باران که می بارد من و او در هم می آمیزیم!
من با ذره ذره ی وجودم
و
او با قطره قطره های محبت بی دریغش!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:3  توسط سایه
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:23  توسط سایه
خیال دارم روی سیاهی دیوار اتاقم عکس پنجره ای را نقاشی کنم
که رو به "ازدحام کوچه"باز میشود!
دلم برای دخترکی که اسیر دیوار های سیاه اتاقش بود می سوزد!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:51  توسط سایه
...و باغ سبز آرزوی من
که سالها
شکفتن گلی سفید را
زگلبن امید خود
در انتظار بود
به رنگ نوبهار شد!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:26  توسط سایه
هنوز دلهای بی پناهمان زمستانی است
و آسمان چشمهایمان هنوز بارانی است!
چقدر انتظار کشیدیم!
چقدر انتظار کشیدیم تا شبهای سیاه و سرد جای خود را به روزهای روشن دادند و
چه غمبار و طولانی بود روزهای سردی که در یک چشم به هم زدن به شب منتهی می شد!
***
کنار پنجره ای که به سمت آبی آسمان گشوده می شود٬
در انتظار طلوع بهار ٬
عبور کاروان ثانیه ها را به تماشا نشسته ایم
و
هنوز دلهای بی پناهمان زمستانی است!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط سایه
|
چگونه می توان به شب امید بست
که خود چراغ خویش را به راه باد می نهد!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط سایه
|
زندگی قصه ی تکرار ناکامی هاست!
همیشه آخر قصه شروع داستانی تازه است!
و شهرزاد قصه گو
هنوز هم هزار و یک قصه ی نو برای گفتن دارد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:18  توسط سایه
|